داستان اول: موقعیت شناسی کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر…
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! روستا زاده پیر در جواب گفت: از کجا می دانید که…
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)آسمان و…
امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.
روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد. باغبان که مردی جاافتاده بود گفت: "راستش بعدازظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم. وقتی هنگام غروب می خواهم…
هيزم شكن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده؛ شك كرد كه همسايهاش آن را دزديده باشد براى همين تمام روز او را زير نظر گرفت.متوجه شد همسايهاش در دزدى مهارت دارد مثل يك دزد راه مىرود. مثل دزدى كه مىخواهد چيزى را پنهان كند پچ پچ…
مادرم يك چشم نداشت. در كودكى براثر حادثه يك چشمش را از دست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براى من آنقدر قيافه مامان عادى شده بود كه در نقاشىهايم هم متوجه نقص عضو او نمىشدم و هميشه او را با دو چشم نقاشى مىكردم.…
خانم با صداى بلند گفت، تا كى مىخواى سرتو توى اون روزنامه فرو كنى؟ ميشه بياى و به دختر جونت بگى غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به كنارى انداخت و بسوى آنها رفت:تنها دخترم آوا، بنظر وحشت زده مىآمد. اشك در چشمهايش پر شده بودظرفى پر از شيربرنج در مقابلش…
روزى شاگرد يه راهب پير هندو از او خواست كه به او يك درس به ياد ماندنى بدهد.راهب از شاگردش خواست كيسه نمك رو بياره پيشش، بعد يه مشت از اون نمك رو داخل ليوان نيمه پرى ريخت و از او خواست اون آب رو سر بكشه.شاگرد فقط تونست يه…
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براى چيست. مرد مزرعهدار تازه از شهر رسيده بود و بستهاى با خود آورده بود و زنش با خوشحالى مشغول باز كردن بسته بود. موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: «كاش يك غذاى حسابى باشد.»…