نمونهاى از آن دست كتابها و نويسندگان كه با گذشت سالها و نسلها، و تغيير يافتنِ خواستها و نيازها، به رمزِ دستيابى به روح آدمها واقف است و ميداند چگونه و كجا، با لطيفترين كلمات، ذهنها را پرواز دهد و داستانى خلق كند كه طيف گستردهاى از خوانندگان را با خود همراه سازد. شايد رمز اين ارتباط و اثرگذارى در آن است كه نويسنده مىتواند غمانگيزترين موضوعات را در قالب عشقهاى واقعى ــ و گاهى آرمانى ــ براى ذهن خواننده ترسيم كند و از آن، غمى دلنشين و دوست داشتنى بيافريند.
خلاصهاي از كتاب:داستان زندگی زنی است که بعد از جدایی از شوهر، نگاه های ترحم آمیز دیگران را بر نمی تابد و با سرسختی و ایستادگی در برابر نا ملا یمات، سعی دارد تا ثابت کند هر انسانی می تواند بدون قیم و سرپرست به راهی که درست می پندارد، قدم گذاشته و از آن سربلند بیرون بیاید.
نظر
چرا اینقدر تلخ آقای اعتمادی؟چرا اینقدر گزنده؟شما چرا هر بلایی دلتان می خواهد سر شخصیت اصلی داستان می آورید و درب داغانش میکنید؟
من به خاطر تلخی که در کتابهای شما خوب مشهود است،دیگر از شما نمی خوانم...
نمی دونم آقای اعتمادی تا حالا عاشق شدن یا نه ولی این کتاب برخلاف تمام سخنان به ظاهر عاشقانه کاملا خالی از هرگونه احساس بود . اصلا از کتاب خوشم نیامد
ارزو دارم رمانم چاپ بشه